تبليغاتX
بگومگو
 

 

۶- وصیت یک خر پیر هنگام مرگ به هم نوعانش : 1. سر یک مشت علوفه با هم دعوا نکنید . 2 . گورخر پسر عموی شماست مواظب او باشید . 3 . ترکها هیچ نسبتی با ما ندارن الکی خودشونو به ما وصل کردن . 4 . ما در اصل تهرانیم

۵- توجه : آيا ميدانيد 3 نفر اول كنكور گروههاي انساني تجربي و رياضي از سس سالاد مهرام استفاده مي كردند !!

۴- زن حامله نمی تونسته بشاشه می برنش سونو گرافی می فهمن بچش پترس فداکاره

۳- تركه زنش رو طلاق ميده همه بهش ميگن : بابا , طلا خانوم كه زن خوبي بود چرا طلاقش دادي ؟ تركه با عصبانيت ميگه : غلط كرده . تازه فهميدم كه چقدر عوضي بود . ديروز بازار بودم همه ميگفتن : طلا كشيده پائين

۲- ضرب المثل چيني: «برنج سرد را مي‌توان خورد، چاي سرد را مي‌توان نوشيد، اما نگاه سرد را نمي‌توان تحمل کرد

۱- آخرين شرط هستي براي حاج آقا فتوحي: مراسم شب زفاف بايد به صورت زنده از شبکه سراسري پخش بشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت   توسط نعیم  | 

توی ادامه مطلب چنتا اس ام اس گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد در ضمن منتظر اس ام اسهای زیبای شما هستم  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت   توسط نعیم  | 

مي‌خواست برود، ولي چيزي او را پايبند کرده بود؛ مي‌خواست بماند، ولي چيزي او را به سوي خود مي کشيد؛ مي‌خواست بنويسد، قلمي نداشت، مي‌خواست بايستد، چيزي او را وادار به نشستن مي‌کرد. مي‌خواست بگويد، لبان خشکيده‌اش نمي‌گذاشتند. مي‌خواست بخندد، تبسم در صورتش محو مي‌شد. مي‌خواست بپرد، ديگر آسمانش تنگ بود، مي‌خواست دست بزند و شادي کند، ولي دستانش ياري نمي‌دادند. مي‌خواست نفس عميقي بکشد و تمام اکسيژن هاي هوا را ببلعد، اما چيري راه تنفسش را بسته بود. مي‌خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. مي‌خواست پنجره کلبه‌اش را باز کند و از ديدن زيبايي‌ها لذت ببرد، اما با اين که پنجره با او فاصله اي نداشت، اين کار برايش غير ممکن بود. مي‌خواست بي‌پروا همه چيز را تجربه کند ولي ديگر فرصتي وجود نداشت. مي‌خواست گلي بچيند و به کسي که به او خيره شده بود بدهد، دستش جلو نمي‌رفت. مي خواست به همه بگويد دوستشان دارد و عاشقشان است، لبش گشوده نمي‌شد، مي خواست ستاره هاي آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که اي کاش روزهاي رفته برگردند. آخر او عکسي در قابي کهنه بود که توان هيچ کاري را نداشت. مي‌خواست حداقل لبخندي به لب داشته باشد اما لبانش خشکيده بود. يادش افتاد کاش وقتي عکاس گفت (بگو سيب) از دنيا گله نمي‌کرد. دلش مي خواست اگر نمي تواند هيچ کاري بکند فقط بگويد (سيب)
 
+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت   توسط نعیم  |